تبليغاتX
The Tales Of One Who Is In End Of Line

The Tales Of One Who Is In End Of Line

حرفهای یک آخر خطی



من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست
...
از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 9:48 توسط آریا قهرمانی| |

بعد از مدت ها اومدم یه چیزی بذارم  هر وقت دلم می گیره میام اینجا

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و
گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا
بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد.
پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟
پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:13 توسط آریا قهرمانی| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 9:54 توسط آریا قهرمانی| |


آه...

آه ای معشوقه ی زیبا

صدای خنده هایت کجا پنهان است؟

آغوشت خوابگاه کدام بد کار است؟

آه ای دخترک زاده ی بهار

چشم هایت کو؟

بغض هایت کو؟

آیا هنوز هم پای درختِ باغ همسایه،

منتظرم مانده ای؟

آیا هنوز هم گربه ها را دنبال می کنی؟

باز گرد،بازگرد،

بیا،بیا با هم به کودکی سفر کنیم

بیا کلاغ ها را به بانگ هی هی  پرواز دهیم

شاه توت بدزدیم و لبانمان را سُرخ کنیم

بیا و سفره ی مادرانه را بگُستران

قوری پلاستیکی و بشقاب های چوبی و....

بیا و باز هم قایم باشک،

بیا و باز هم آلوچه خشک هامان را

تقسیم کنیم.

دختر عروسکیمان را بیاور

من پدر و تو مادر،

بیسکوییت های خُورد شده را خمیر کن

چوب کبریت ها را آتش بزن

و تولد فرزند خیالیمان را جشن بگیر

تو باز گرد،

من تمام مشق هایت را خواهم نوشت

تو بازگرد،

من شکسته شدنِ عینک بیبی را

به عهده خواهم گرفت

تو باز گرد و .....

مداد سبز را به صندوقچه ی نقاشیمان

باز گردان

 

تو اگر بر گردی،

کفش هایم برای توست.

وقتی پدر خواب است،

قُلکم را خواهم شکست،

و تمام آب نبات های دنیا را برایت خواهم خرید.

تو اگر برگردی.....

تو اگر برگردی.....

 

آه که تو رفتی....

رفتی تا عروس سفید پوش شوی،

تا بزرگ شوی،

رفتی و تمام خاطره هامان را....

رفتی و تمام بوسه هامان را....

رفتی و تمام پاکیمان را....

رفتی و تنهایی و هق هق های شبانه ی من را

جا گذاشتی

دختر عروسکیمان را

   جا گذاشتی

اما من هنوز هم،

پایِ درختِ باغِ همسایه،

منتظرت مانده ام،

تا بازگردی و تنهایی را....

تا بازگردی و تنهایی را....

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 9:23 توسط آریا قهرمانی| |

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...

چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود

و ترک های کوچکی داشت.هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد.کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام

آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند

نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک هاحاصل سال ها کار است.

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد

تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم.

تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...

فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای.

 مرد خندید وگفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن.

 موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟

من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف

جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی.

به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی

چطور می توانستی این کار را بکنی؟

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:47 توسط آریا قهرمانی| |

من به مدرسه مي‌رفتم تا درس بخوانم ...


تو به مدرسه مي‌رفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...


او هم به مدرسه مي‌رفت اما نمي‌دانست چرا؟ ...



من پول تو جيبي‌ام را هفتگي از پدرم مي‌گرفتم ...


تو پول تو جيبي نمي‌گرفتي هميشه پول در خانه شما دم دست بود ...


او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس مي‌فروخت!


 
معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود: علم بهتر است يا ثروت؟


من نوشته بودم علم بهتر است. مادرم مي‌گفت با علم مي‌توان به ثروت رسيد.


تو نوشته بودي علم بهتر است. شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي‌نيازي.


او اما انشاء ننوشته بود برگه او سفيد بود. خودکارش روز قبل تمام شده بود...


 
معلم آن روز او را تنبيه کرد. بقيه بچه‌ها به او خنديدند. آن روز او براي تمام نداشته‌هايش گريه کرد.


هيچکس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد. خوب معلم نمي‌دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته.

شايد معلم هم نمي‌دانست ثروت و علم گاهي به هم گره مي‌خورند، گاهي نمي‌شود بي‌ثروت از علم چيزي

نوشت ...

من در خانه‌اي بزرگ مي‌شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين‌الدوله مي‌آمد.

تو در خانه‌اي بزرگ مي‌شدي که شب‌ها در آن بوي دسته گل‌هايي مي‌پيچيد که پدرت براي مادرت مي‌خريد ...

او اما در خانه‌اي بزرگ ميشد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي‌داد که پدرش مي‌کشيد.

سال‌هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي‌شديم براي ساختن آينده.

من بايد بيشتر درس مي‌خواندم. دنبال کلاس‌هاي تقويتي بودم ...

تو تحصيل در دانشگاه‌هاي خارج از کشور برايت آينده بهتري را رقم ميزد ...

او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي‌گشت ...

روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي‌گشت؛

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه قبولي‌هاي کنکور جستجو کنم ...

تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي...

او اما نامش در روزنامه بود؛ روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود!!!

من آن روز خوشحال‌تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي، کسي را کشته است.

تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس‌هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي.

او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه ... براي اولين بار بود در زندگي‌اش که اين همه به او توجه شده بود!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي‌ام بودم.

تو مي‌خواستي با مدرک پزشکي‌ات برگردي همان آرزوي ديرينه پدرت.

او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود.

وقت قضاوت بود، جامعه ما هميشه قضاوت مي‌کند ...

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي‌کنند.

تو به خود مي‌باليدي که جامعه‌ات به تو افتخار مي‌کند.

او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي‌کنند.

زندگي ادامه دارد، هيچ وقت پايان نمي‌گيرد ...

من موفقم: من مي‌گويم نتيجه تلاش خودم است!!!

تو خيلي موفقي: تو مي‌گويي نتيجه پشت کار خودت است!!!

او اما زير مشتي خاک است: مردم گفتند مقصر خودش بود!!!

من، تو، او

هيچگاه در کنار هم نبوديم.

هيچگاه يکديگر را نشناختيم.

اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود...؟!!

قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ برويد. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 10:13 توسط آریا قهرمانی| |

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما

اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي

براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم

اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار

مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو

اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون

اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي

افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 13:42 توسط آریا قهرمانی| |


معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند !

و او پرسید

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود

اگریک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 13:53 توسط آریا قهرمانی| |


حاصل عشق مترسک به کلاغ

چیزی جز ویران شدن مزرعه نیست

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 13:20 توسط آریا قهرمانی| |

من نيـازم ... يک نيـاز


گرم و ســوزان .... پُرلهــيب


آتـش عــشق سـت اندر ســينه ام


راه قلبم ‌، راه عشق است واميد


گـرچه مي سوزم سراپا در شــرار...

در محبت چاره ميجويم که باز


نور شمع زندگي روشن شود


در پيش راه


من نـيازم يک نيـاز


سينه ام از عشق ميسوزد و باز


حاصل ،، بودن ،،


نميدانم کـه چــيست


گـر نيـابم ،، معدن عشق ،،  و امــيد


من نيــازم يک نيــاز


شعله اي در ســوز و ســاز


عشق عالـم در دل و در ســينه ام


ميـروم ره را و گه پرمي کشم


در بهشت آبي آن آسمان


ميـروم بااينکه ميدانم کـه باز


درنهـايت ميـرسم بر عــشق او


برخــداي جـاودان عاشـــقي


من نيــازم يک ‌نيــاز‌

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 9:44 توسط آریا قهرمانی| |

Design By : Susawebtools.Mihanblog.Com